حسن حسن زاده آملى

347

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

نيست زيرا حضور و قرار و جمعى براى او نيست و آنكه مدرك ذات خود و غير خود است يك نحو حضور و ثبات دارد و او را وجودى غير از وجود مادّى است ، و دانستى كه علم حضور صورت شىء است . [ نتايج اصل حركت جوهريه در بحث اتحاد ] و نيز نتيجه گرفته مىشود كه مادّه چون در حركت جبلّى جوهرى است و حركت تغيّر و تبدل است ، هر صورت جديد مادّى مغاير با صورت سابق خود است و حال اينكه صورت علميّه ثابت و غير متغيّر است و اگر مادّى بود در آن تغيّر و تبدّل راه مىيافت و بر يك منوال قرار و ثبات نداشت . علاوه اينكه اگر صور علميّه مادّى باشند بايد احكام مادّه از قبيل مكان و زمان و انقسام و تجزيه و وضع و تزاحم و تفاسد در آنها جارى باشد ، و همچنين اگر حال و منطبع در مادّه باشند بايد احكام مادّه نيز در آنها جارى باشد و حال اينكه علم به تنصيف و تثليث مثلا تقسيم - پذير نيست و وضع و مكان و زمان ديگر احكام مادّه در او راه ندارد . و نيز از تصرم جوهر مادّه و حركت ذات او كه مستلزم تضاد و تفاسد و تلاشى صور جسم و جسمانيّات است نتيجه حاصل مىشود كه جسم قبول حيات نمىكند زيرا آنى كه قبول حيات مىكند بايد وجودى باشد كه دور از تضاد و تفاسد باشد و حيات ، بودن شىء است به حيثى كه ادراك كند و حركت نمايد به اراده‌اى كه از ادراك منبعث مىشود ، و دانستى كه ادراك عبارت از حضور صورت شىء در نزد مدرك است و مادّه از جهت خسّت وجوديش قابل آن نيست . و نيز از حركت در جوهر نتيجه گرفته مىشود كه نفس ناطقهء انسانى گوهرى از وراى مادّه و ماديّات است وحى بلكه حيات او است ، و بدن از آن حيث كه جسم است قابل حيات نيست « من شأن الجسم بما هو جسم القسمة و التزاحم و التضاد ، و من شأن ما له ضدّ أن ينفسد بضدّه . فكلّ ما له ضدّ موجود معه لا تقبل الحياة - الخ » . « 1 » و نيز از مطلب فوق نتيجه حاصل مىگردد كه اعطاى علم ، فعل الهى است و فاعل الهى است كه مخرج نفس از نقص به كمال است . پس طبيعت ، مخرج نفس از

--> ( 1 ) - « اسفار » ج 2 ، چاپ رحلى ، ص 208 .